X
تبلیغات
ایل قشقایی - خلاصه ای از تاریخچه و آداب و رسوم قشقایی

ایل قشقایی

ای قشقایی :طوری زندگی کن که بتوانند روی سنگ قبرت بنویسند متاسف نبود

قشقایی وطن خواه بی وطن

قشقائی یکی از ایلات بزرگ ترک زبان ایران است. ایل قشقایی اولین ایل بزرگ ایران از لحاظ جمعیت به شمار می‌رود. زبان قشقائی‌ها ترکی قشقائی است قشقائی‌ها شیعه جعفری هستند و به آداب و رسوم خود علاقه‌مندند. مرکز اصلی این ایل فارس است. قشقائی‌ها در دوره‌های مختلف به‌تدریج به این سرزمین کوچیده و در آن ساکن شده‌اند. عشایر ترک‌زبان در سراسر ایران پراکنده هستند. استقرار ایلات ترک در مناطق گوناگون ایران در دوران سلجوقیان، مغولان، تیموریان و صفویه شدت یافته‌است. پاره‌ای از مورخان مسکن اصلی ایل قشقائی را آذربایجان و تبریز می‌دانند, ترانه‌های فولکوریک قشقائی‌ها هم این نظر را تأئید می‌کند.{۱}

جمعیت ایل قشقائی نزدیک به ۶۳۰۰۰۰۰نفر است.

طایفه‌های ایل قشقائی

این ایل از پنج طایفه بزرگ «دره‌شوری»، «شش بلوکی»، «کشکولی بزرگ و کشکولی کوچک و قراچه»، «فارسیمدان»، «عمله» و برخی تیره‌های مستقل مانند، «صفی خانی»، «گله زن» و «یلمه‌ای» تشکیل شده‌است. طایفه عمله در زمان ایلخانی صولت الدوله برای رسیدگی به کارهای شخصی خان، گرد آوری حق مالکان، رسیدگی به کارهای کشاورزی، گله داری ایلخانی و تنظیم امور ایلی از تیره‌های گوناگون ایل قشقائی و سران تشکیل شد. طایفه عمله یا عاملین اجرای دستورها و فرمانهای ایلخانی بزرگ، با آن که اکنون سمت و وظایف پیشین خود را از دست داده‌است، هنوز هم به نام «عمله» خوانده می‌شود. خان‌های هر طایفه نیز گروهی خدمتگزار و کارگزار مخصوص دارند که آنها را نیز «عمله دور و بر خان» می‌نامند ولی جزو طایفه عمله نیستند. سازمان ایل قشقائی به ترتیب از فرد تا ایل به صورت زیر است: نفر- خانوار - بنکو - تیره – طایفه - ایل. هر طایفه از چندین تیره و هر تیره از چندین«بنکو» و هر بنکواز چند خانوار تشکیل شده‌است.بطور مثال: طایفه عمله از تیره های(غجه بیگلو -شبانکاره- موصلو-جعفربیگلو-طیبی-قره قانی-بهمن بیگلو-نمدی-گله زن-) تشکیل و تیره غجه بیگلو از بنکو های (کیخالو-نصرتی-قره لو-علی ونده لو-لر-...) تشکیل شده اند که هر یک نیز از تعداد زیادی خانواده تشکیل شده اند. حسینی فسائی در «فارس‌نامه ناصری» (که به سال ۱۳۱۲هجری قمری نوشته) شصت و شش تیره از ایل قشقائی را نام برده‌است ولی شماره تیره‌هایی که امروز جزو قشقائی است. بیش از این است. شاید گروهی از این تیره‌ها در گذشت زمان و یا سودجوئی به ایل قشقائی پیوسته باشند.

در سازمان کنونی، هر خانوار یک سرپرست و هر ایشوم که از چند چادر گرد هم که در آن چند خانوار زندگی می‌کنند تشکیل می‌شود. یک ریش سفید و هر تیره یک یا دو کدخدا و هر طایفه یک یا دو و یا سه کلانتر دارد. کلانتران که از طبقه خانها هستند از جانب دولت برای رسیدگی به کارهای طایفه خود و برقراری امنیت و انضباط برگزیده می‌شود. یک یا دو افسر ارتشی نیز برای برقراری انتظامات ایل به نام افسر انتظامی از طرف ارتش برگزیده می‌شوند.

در سازمان کنونی ایل قشقائی، «ایل بیگی» یا «ایلخانی» (ریاست ایل) وجود ندارد و دولت این مقام را از بین برده‌است.

فارس‌نامه ناصری قشقائی‌ها را از طایفه خلج ترک می‌داند که از روم شرقی (آسیای صغیر یا آناتولی) به عراق عجم گریخته‌اند و می‌نویسد که به همین جهت آنها را «قاچ قائی» یعنی فراری نامیده‌اند و واژه قاچقائی رفته رفته به صورت قشقائی در آمده‌است. برخی نیز مانند «بارتلد»(۱) نام قشقائی را از کلمه «قشقا» به معنی اسب سفید پیشانی گرفته‌اند ولی خود قشقائی‌ها معتقدند که در زمان صفویان از ماوراء قفقاز به آذربایجان و سپس به اصطهبانات و نیریز تبعید شده‌اند.


کوچ قشقایی‌ها

قشقائی‌ها سه تا چهار ماه از سال را کوچ می‌کنند و بقیه سال را در ییلاق و قشلاق می‌گذرانند. و به همین جهت به آنها«قشقائی بادی» می‌گویند. عده بسیار کمی از قشقائی‌ها نیز به تازگی ده نشین شده‌اند و به کشاورزی و باغداری مشغولند و در دهات برای خود خانه ساخته‌اند. این دسته را«قشقائی خاکی» می‌نامند. قشقائی‌های بادی بیشتر به دامپروری و گله داری می‌پردازند و به همین جهت برای رسیدن به چراگاه پیوسته کوچ می‌کنند. قشقائی‌های بادی بجز دامداری، در ییلاق و قشلاق به کشت و زرع نیز می‌پردازند. این ایل در ییلاق با بختیاریها و در قشلاق با ایلهای بویر احمدی، خمسه، ممسنی هم‌مرزاند. قشقائی‌ها پیوسته میان سرزمینهای سردسیر (ییلاق) سمیرم شش ناحیه، دامنه کوه دنا، سرحد چهاردانگه، کام فیروز، کاکان و پیرامون شهرهای آباده، شهرضا، اردکان، کوه مرّهَ تا سرزمینهای گرمسیر (قشلاق) کرانه‌های خلیج فارس و پیرامون بهبهان، ماهور میلاتی، کازرون، فراش بند، قیر، کازرین، خنج، افزر، خشت، فیروزآباد، خواجه‌ای، دشتی و دشتستان برای رفتن به ییلاق و قشلاق کوچ می‌نمایند و چنانکه یاد شد معمولاً چادرنشینند.


چادر

نام مسکن عشایر آلاچیق است که از دو بخش تشکیل می‌شود. بخش بالایی چادر (سقف آن) سیاه‌چادر نام دارد و از موی بز بافته می‌شود. بخش دیگر دیواره جانبی است که چیق (یا چیت) نام دارد و از ترکیب نی و موی بز ساخته می‌شود[۱].

چادرهای ایلی را که «بوهون» خوانده می‌شود، از موی بز و به رنگ سیاه می‌بافند. این چادرها به شکل مستطیل است و از چند بخش گوناگون: سقف، لتفهای اطراف چادر، تیرکها، چند قطعه«کمَّج» یا«کمجِّه»، بندها، میخ‌های بلند چوبی، میخ‌های کوچک چوبی که به نام «شیش» خوانده می‌شود و لفاف یا «چیق» یا«نی چی» اطراف چادر تشکیل شده‌است. لتفها از جنس سقف و به رنگ سیاه بافته می‌شوند. پهنای لتف یک متر و درازای آن نامعین است و گاهی تا ده متر می‌رسد. لتفها با میخهای کوچک چوبی «شیش» به سقف متصل می‌گردند. تیرکها و کمج‌ها نگهدارنده سقف چادرند. سر تیرکها در زیر سقف، در سوراخ کمج‌ها قرار می‌گیرد. شکل چادر در تابستان و زمستان فرق می‌کند. در زمستان بیشتر تیرکها در میان و سراسر چادر قرار می‌گیرند و سقف را به شکل مخروط درمی‌آورند تا هنگام ریزش باران، آب از لبه سقف و به زمین بریزد. پیرامون چادر نیز جوی کوچکی حفر می‌کنند که آب باران در آن جاری می‌شود ولی در تابستان و بهار تیرکها را در اطراف چادر قرار می‌دهند تا سقف صاف و هموار باشد. در تابستان چادر تنها در بخشی که اسباب خانه و رختخوابها قرار می‌گیرد دیوار دارد. در زمستان و پایان پائیز سه طرف چادرها با لتف پوشیده می‌شود و تنها راه ورود و خروج، یک ضلع پهنای چادر است. «نی چی» یا «چیق» حصیری است از نی که از درون، دورادور بخش پایین چادر گذاشته شود تا چادر، از دید خارج، باران و سرما محفوظ بماند. باید دانست که بیشتر لوازم زندگی و خواربار و رختخواب و پوشاک و وسایل دیگر را در جوال‌ها و خورجین‌ها و خوابگاهها یا چمدانها می‌گذارند و آنها را در امتداد درازای چادر منظم و مرتب روی هم می‌چینند و گاهی یک جاجیم بزرگ منگوله دار و زیبا بر روی سراسر آنها می‌کشند.

بجز چادرهای سیاه که چادر رسمی ایلی است، چادرهای برزنتی سفید یا اخرائی رنگ دو پوششه آفتاب گردان یا مخروطی برای پذیرائی مهمانها و برای استفاده در جشنها و عروسیها نیز وجود دارد. در جشنها دامن این چادرها را بالا می‌زنند تا تماشاچیان صحنه را بهتر ببینند. گاهی در درون این چادرها شستشو می‌کنند. چادرهای دو پوششه را در اصفهان می‌سازند. بجز این چادر، یک نوع چادر کوچک مستطیلی شکل از کرباس سفید رنگ نیز دارند که ویژه آبریزگاه است. چادر آبریزگاه به‌وسیله تجیری از میان به دو بخش مجزا تقسیم می‌شود و در قسمت وسط آن چاله کوچکی کنده‌اند.

به تازگی برخی از خانه‌ها برای آرامش بیشتر در ییلاق و قشلاق خانه‌های سنگی یا آجری ساخته‌اند.


پوشاک

پوشاک زنان قشقائی بسیار زیبا و جالب توجه‌است و عبارت است از: چهار یا پنج دامن چین دار است که تنبان با زیر جامه نامیده می‌شود. تنبان‌ها را روی هم می‌پوشند و هر کدام آنها از ۱۲ تا ۱۴ پارچه ساخته می‌شود. تنبان‌های زیری از پارچه‌های ارزان مانند چیت گلدار و دامنهای رویی از پارچه‌های بهتر مانند مخمل یا زری و تور است و در پائین حاشیه یا تزئین دارد. پیراهن زنان تا ساق پا، یقه بسته و آستین بلند است و در دو طرف پائین چاک دارد که روی دامنها قرار می‌گیرد. اگر پیراهن از جنس ساده و گلدار نباشد پیش سینه را پولک دوزی می‌کنند. روی پیراهن آرخالق کوتاهی با آستین سنبوسه‌ای می‌پوشند که از زری گلدار یا مخمل است. بر دو گوشه کلاخچه‌ای (کلاهچه یا کلاهکی) سه گوش از جنس آرخالق کش می‌اندازند و پس از آنکه آن را سر گذاشتند کش را به زیر می‌آورند و موها را دور کش می‌پیچند. روی کلاخچه چارقد تور یا زری سه گوش بزرگی سر می‌کنند و آن را با سنجاقی محکم زیر گلو می‌بندند و روی آن را از قسمت جلوی سر و بالای پیشانی دستمال کلاغی رنگی می‌بندند. و کلاغی را از پشت سر گره می‌زنند و قسمت زیادی آن را از پشت آویزان می‌کنند. پوشش پای آنها کفش ساده یا گیوه ملکی است. جوراب نمی‌پوشند. زیور دیگر زنان گلوبند زرین یا اشرفی همراه با دانه‌های میخک خوشبو و همچنین النگو و دست بند طلا است.

لباس مردان عموماً کت و شلوار است ولی پوشاک ایلی آنها آرخالق آستردار بلندی است که تا مچ پا می‌آید و آستین بلند و گشاد و چاک دار دارد و ساده یا گلدار است. زیر آرخالق پیراهنی به رنگهای گوناگون ساده یا راه راه با شلوار بلند آبی ساده یا راه راه می‌پوشند. کفش آنها گیوه ملکی ساخت آباده یا شیراز، یا کفش ساده مردانه‌است. بر روی آرخالق (در قسمت کمر) شال پهنی می‌بندند و کلاه دو گوشی از جنس کرک شتر به سر می‌گذارند. کلاه دو گوشی ویژه قشقائی‌هاست و به دستور ناصر خان، برای تمایز از ایلات دیگر، طرح شده‌است. پیر و جوان، بزرگ و کوچک به این کلاه علاقه خاصی دارند. «چُقِّه» پوشاک دیگری است که ویژه جنگ و شکار مردان قشقائی است چقه را از پارچه پشمی آستین دار سفید رنگ و نازکی تهیه می‌کنند. بلندی چقه تا زانوان و قسمت جلو آن مانند قبا چاک‌دار است. در پشت چقه بند رنگینی قرار دارد که «زِنْهارِه» نامیده می‌شود و دو سر آن منگوله زیبایی دارد.

زنهاره روی شانه‌ها قرار دارد و دو سر آن از زیر بغلها می‌گذرد و در پشت به میان زنهاره گره می‌خورد. کار زنهاره جمع کردن و نگهداری آستینهای چقه در روی بازوان است.


برخی از پیشه‌های مردم

قشقائی‌ها در سردسیر و گرمسیر به کشاورزی و باغداری می‌پردازند. محصولات آنها گندم، جو، برنج، حبوبات، سبزی، مرکبات و خرما است. کشاورزی بیشتر با اصول قدیمی و گاوآهن انجام می‌گیرد. زنان در همه کارها با مردان همکاری می‌کنند. پس از برداشت محصول و پرداخت حق مالکانه، زنان بقیه محصول را در خورجین‌ها و جوالها ذخیره می‌کنند یا به فروش می‌رسانند. بعلاوه تمام کارهای خانه به عهده زنهاست. دختران و زنان ایل هر صبح از کوه و دشت هیزم سوخت خود را گرد آوری می‌کنند و پس از آن از رودخانه یا چشمه مشکهای آب را پر می‌کنند و به پشت می‌گیرند و به چادر می‌آورند. سپس گندم و برنج را در هاون‌های چوبی به نام «دیوَک» می‌کوبند و پوست آنها را می‌گیرند. هنگام کوبیدن، آهنگ ویژه‌ای را زیر لب زمزمه می‌کنند که آهنگ «برنج کوبی» نامیده می‌شود. پس از آن آرد را خمیر و چانه می‌کنند و از آن نان می‌پزند. نان را روی ساج‌های فلزی می‌پزند. نخست ساج را روی اجاق جلوی چادر گرم می‌کنند. و سپس چانه‌های خمیر را روی نان بند پهن می‌نمایند و روی ساج می‌اندازند تا پخته شود. تمام خوراکهای گوناگون دیگر نیز روی همین اجاقهای جلوی چادر تهیه می‌شود.

زنان از شیر کره، ماست، کشک، قره قروت، سرشیر و جز آن تهیه می‌کنند. ماست را در مشکهایی (۳) که به سه پایه چوبی متصل است می‌آویزند و آنقدر تکان می‌دهند تا کره و دوغ بدست آید. کار دیگر زنان بافت جاجیم، گلیم، گَبِّه (۴)قالی، خورجین، خوابگاه و جز آنست. زنان و دختران نخست پشم گوسفند را با دوک می‌ریسند و پس از آن که آنها را رنگ کردند به صورت کلاف برای بافت آماده می‌سازند. بافت با دارهای زمینی و با شانه فلزی که «کرکیتْ» نامیده می‌شود انجام می‌گیرد. در هر دستگاه بافت چند تن از زنان و دختران مدت یک یا دو ماه کار می‌کنند تا یک قطعه جاجیم یا گلیم زیبای قشقایی بوجود آوردند. نخست کلافها را سراسر دار می‌کشند و از یک سو شروع به بافتن و طرح انداختن می‌کنند. دوخت پوشاک خانواده نیز به عهده زنهاست و زنها نیز باید این هنر را بدانند به‌همین جهت مادران وظیفه دارند که دوزندگی را مانند بافت جاجیم و گلیم و قالی به دختران خود بیاموزند.

تیره‌ای از قشقائی‌ها که «غُربتی» نام دارند کارشان ساختن وسائل مورد نیاز مردم ایل مانند چکش، بیل، کلنگ، داس، تیشه، اره و جز آن است برای این کار از کوره‌های زمینی و دمهای پوستی استفاده می‌کنند. قشقائی‌ها غربتی‌ها را پست‌ترین طبقه جامعه خود می‌شمارند. بدین جهت همیشه با دیده حقارت به آنان می‌نگرند تا جائی که با این طایفه زحمتکش ازدواج نمی‌کنند.

قشقائی‌ها بیشتر نیازمندیهای روزانه خود را محدود و آسان می‌کنند و به‌وسیله خود ایل مرتفع می‌سازند. مثلاً آرایشگران بومی گذشته از آرایشگری نوازندگی را نیز بعهده دارند و در جشن‌ها و عروسیها ساز می‌زنند و می‌خوانند. ختنه کردن کودکان نیز از کار آرایشگران است.

وسایل سواری ـ وسیله حمل و نقل و سواری قشقائی‌ها در ییلاق و قشلاق اسب، شتر، قاطر و خر است و از شتر بیشتر برای بارکشی استفاده می‌کنند. خانهای قشقائی برای سواری از اتومبیلهائی مانند جیپ و لندرور استفاده می‌نمایند و بیشتر شان اتومبیل دارند.


شکار ـ یکی از سرگرمیهای مردان قشقائی در اوقات بیکاری شکار پرندگان و جانوران دیکر است که به‌وسیله تفنگ انجام می‌گیرد. قشقائی‌ها به شکار و تیراندازی و سواری بسیار علاقه‌مندند و بیشتر آنان در این فن مهارت زیادی دارند.


مدارس عشایری

در دوره پهلوی وزارت فرهنگ برای باسواد کردن(آموزش زبان فارسی) قشقائی‌ها اقدامات مؤثری نموده و در هر تیره و طایفه‌ای به تناسب شماره آنها، دبستانهای عشایری دائر کرده‌است. از پیشگامان ایجاد مدارس عشایری محمدخان بهمن بیگی است. دختران و پسران در کلاسها به صورت مختلط درسهای تابستانی را فرا می‌گیرند و سپس برای ادامه تحصیل به شهرهای پیرامون مانند شیراز می‌روند. این دبستانها هم در درون چادر و هم در اتاق تشکیل می‌شود و آموزگاران آنها از جوانهای تحصیل کرده ایل برگزیده می‌شوند و حداقل کارنامه قبولی دوره دبیرستان را دارند. برگزیده شدگان قبل از آن که به کار آموزگاری بپردازند یک سال در دانشسرای عشایری فارس روش آموزش نونهالان را می‌آموزند و سپس مامور نقاط گوناگون ایل نشین می‌شوند.


برخی از آداب و رسوم

قشقائی‌ها مردمانی سرخوش و دلشادند. به جشن، پا کوبی و رقص بسیار علاقمندند و از اندوه و سوگواری گریزان. در تمام سال تنها در ده روز آغاز محرم سوگواری می‌کنند. در جشن‌ها و عروسیها رقص چوبی (گروهی) زنان و مردان قشقائی بسیار زیبا و جالب است. در این جشن‌ها زنان و مردان هر یک دو دستمال در دست می‌گیرند و پیرامون یک دایره بزرگ می‌ایستند و با آهنگ کرنا و دهل دستمالها را تکان می‌دهند و با حرکات موزون پیش می‌روند در رقص «دَرْمَرو» یا چوب بازی نیز، مردان دوتا دو تا و به نوبت با چوبهای کوتاه و بلندی که در دست دارند به آهنگ ساز و دهل با یکدیگر می‌رقصند مبارزه می‌کنند. از این رقصها در مراسم عروسی قشقائی‌ها به تفصیل سخن خواهیم گفت.

قشقائی‌ها به نوشیدن چای علاقه بسیاری دارند و فرزندان خود را از کودکی به نوشیدن آن عادت می‌دهند. چای از خوراکهای عمومی قشقائی است. قشقائی‌ها به کشیدن قلیان بسیار علاقه‌مندند تنها مردان طایفه دره شوری به جای قلیان از چپق استفاده می‌کنند.

مردم ایل فرمان‌ بر و مطیع دستور خانها هستند و هیچ قانونی را بالاتر از فرمان خان خود نمی‌دانند. هر گاه یکی از خانها یا کلانترها بمیرد مصیبتی در ایل و طایفه او برپا می‌شود. قشقائی‌ها در مرگ خان یا کلانتر، مانند عزیزان و فرزندان خود متأثر می‌شوند. گورستانهای قشقائی در سر راه کوچ ایل فرار گرفته تا هنگام کوچ بتوانند برای مردگان خود فاتحه‌ای بخوانند.

به سبب علاقه‌ای که به خانهای خود دارند برای آنها آرامگاههای باشکوه و استوار می‌سازند که سالیان متمادی پابرجا می‌ماند و هر سال هنگام کوچ قبر آنها را زیارت می‌نمایند.

در مراسم جشن و عروسی زنان و مردان قشقائی رقص بسیار زیبا و جالبی دارند

آرامگاه عده‌ای از سران ایل قشقائی بویژه خانهای طایفه کشکولی در دامنه با صفای شاهدای اردکان با سنگ و شیروانی به سبک مزار حافظ ساخته شده و نظر بیننده را به خود جلب می‌کند.

بیشتر قشقائی‌ها مردمانی بلندقامت و خوش صورت و دلاورند. چهره آنها گندم‌گونو یا سفید پوست چشمانشان سیاه یا میشی و مویشان مشکی یا بور و طلائی است. در میان طایفه فارسیمدان(ایمور) و دره شوری گروهی سفید پوست با موی زرد یا بور نیز دیده می‌شوند. زنان قشقائی هرگز آرایش نمی‌کنند. تنها فرق زنان با دختران «چتر زلف» زنهاست. هنگام عروسی برای آرایش عروس این چتر زلف را درست می‌کنند. مردان قشقائی همیشه صورت خود را می‌تراشند و به سبیل گذاشتن علاقه خاصی دارند.


آموزش عشایری

نخستین بار شهید مدرس در سال ۱۳۰۳ در مخالفت با سیاست تخته قاپو و اسکان عشایر در پیامی که به دست رحیم‌زاده‌ صفوی، مدیر روزنامه‌ٔ آسیای وسطی، برای احمدشاه فرستاد، چنین نوشت: «آیا تربیت ایلات غیر از تخته قاپو راهی ندارد؟ آیا نمی‌توان برای ایلات مدارس سیار عشایری و برنامهٔ متناسب درست کرد که اصول وطن‌پرستی و مسایل صحی و بهداری و وسایل ضروری فلاحتی به آن‌ها آموخته شود.» اما این اندیشه‌ چندان مورد توجه قرار نگرفت تا این که به کوشش محمد بهمن‌بیگی به حقیقت پیوست.

میرزا جهانگیر خان قشقایی حکیم در سال ۱۲۴۳هجری قمری در منطقه کزن بروجن پا به عرصه وجود گذاشت.او از طایفه دره شوری ایل قشقایی بود وتانیمه عمر خود رادر میان طایفه گذراند.

معروف است زمانی برای خواستگاری دختر عمه اش گل اندام به سمیرم سفلی رفت.گلندام شرط همسری را شکستن سه تار جهانگیر نهاد.اما او که به موسیقی علاقه‌ای وافر داشت به حالت قهربیرون رفت.مادرش از این ساز وی رنجشی به دل گرفت وآن را شکست.خان برای تعمیر ساز به اصفهان رفت وسراغ مرد ارمنی را که تعمیر ساز میکرد گرفت. او را در حالی یافت که از مستی مدهوش بود. درویشی که جنب مدرسه صدر منزل داشت و اورا پریشان حال دید گفت :از چه سراغ ارمنی میگیری؟ گفت: برای تعمیر سازم. درویش گفت: گیرم در شاهنامه خوانی َََوسه تارزنی فارابی زمان شدی مطربی بیش نیستی.

این حرف درویش انقلابی در او پدید آورد و او رابه مدرسه صدر برد. گویند در آن زمان او ۴۰ سال داشت. ومی گویند جد آن درویش، همای شیرازی بود که به او شعر، عروض، سخنوری وادبیات آموخت.

جهانگیر خان نزد علما تحصیل را آغاز کرد، وپس از گذراندن علوم متداول به تدریس شرح لمعه، مکاسب، اسفار، شفا، دوره منظومه حکیم ملاهادی سبزواری، شرح نهج البلاغه، تفسیر، عرفان، ادبیات، ریاضیات، نجوم، و هیئت و تربیت طلاب همت گماشت.

در مکتب او افرادی چون آیات: سید حسن مدرس، اقا میرزا محمد علی شاه آبادی (استاد حضرت امام)، آیت الله العظمی سید حسین بروجردی، آیت الله حاج آقا رحیم ارباب، آقا ضیاالدین عراقی، آیت الله حاج میرزا علی آقا شیرازی(استاد نهج البلاغه علامه شهید مرتضی مطهری)، آیت الله اقا شیخ مرتضی بن ملا آقا جان طالقانی(استاد علامه محمد تقی جعفری)، آیت الله سید حسن آقا نجفی قوچانی(صاحب کتاب‌های سیاحت شرق وسیاحت غرب) آیت الله آقا میرزا محمد حسین نائینی، آیت الله فاضل تونی(استاد آیت الله حسن زاده آملی و آیت الله جوادی آملی)تحصیل نمودند.

کتاب‌های وی زیاد نیست آنچه باقی بوداز بین رفته‌است.وی غزلیاتی نیز دارد.

وی در علم وعمل به درجه‌ای رسد که اخلاص، ایمان، تواضع، وزندگی زاهدانه او ضرب المثل شد.علما به شاگردی او افتخار می‌کردند ومردم به دیده انسان کامل به او می‌نگریستند.استاد همایی در باره او می‌گوید:«وی تحصیل فلسفه را که مابین علماو طلاب قدیم با کفر و الحاد همراه بود از بد نامی نجات داد وآن را در سر پوش درس اخلاق وفقه چندان رایج ومطلوب ساخت که نه فقط دانستن آن موجب ضلالت وتهمت بددینی نبود بلکه مایه افتخار ومباهات میشد.»مرحوم خان (که بنا به انساب نام خان بر او ماند.)مدت ۴۰ سال در مدرسه صدر ساکن و مشغول تدریس بود.در این مدت با همان کلاه پوستی عشایر درس می‌داد.هیچگاه نماز جماعت برپا ننمود.در آن دوران ظل السلطان پسر ناصر الدین شاه حکمران اصفهان بود.وی به واسطه سلب ولایتعهدی از خود دل خوشی از پدرو برادرش نداشت وبا روشنفکران دمخور بود.وی حتی برای خان از گوشت شکار می‌فرستادوبه مناسبت‌های مختلف برای ایشان تلگراف می‌فرستاد واحوالپرسی می‌نمود.خان فقط زمانی که لازم بود گرهی از مشکلات باز شود به او نامه می‌داد. در مورد مشروطه خان به مرحوم آیت الله ارباب فرمود:گرچه توده مردم به مشروطه دل بسته‌اند وجانها باخته‌اند ولی این شرط ریشه در استبداد دارد.شاید هم می‌خواهند دین مردم را بدزدند. آقا رحیم من سکوت کردم.آقا رحیم سکوت کن. سکوت اسلم است.

در حالیکه یکی ازایدئولوگ‌های مشروطه خواهان شاگرد ایشان آیت الله نائینی بود.که کتاب تنبیه المله وتنزیه الامه اولین تلاش برای وجوب ولزوم حکومت قانونمند از اوست.

اما نظر خان براصلاح حاکم واصلاح جامعه بود.وی از نفوذ خود بر ظل السلطان برای اسلامی کردن رفتار وی می‌کوشید. به اصلاح رفرمیست منش بود تا نقلابی منش....

ایشان تا پایان عمر مجرد بود. گل اندام نیز هرگزازدواج نکرد. وی زندگی شریف خود را با تدریس وارشاد خلق در شب یکشنبه ۱۳رمضان سال ۱۳۲۸ ه.ق به پایان رساند ودر گورستان تخت فولاد پشت تکیه سید محمد ترک مدفون گشت.
منابع↑ ماهنامه سفر، «پیشانی هنر ایرانیان» نوشته فاطمه عرفانی ، شماره۱۳ ، سال شانزدهم، دوره جدید، دی ۱۳۸۶، ص.
۳۵
Qashqa'i

Qashqai (pronounced [qaʃqaːʔiː]; also spelled Ghashghai, Qashqay and Qashqa'i) are a people in Iran speaking a Turkic language. Qashqais mainly live in the provinces of Fars, Khuzestan and southern Isfahan, but especially around the city of Shiraz in Fars.


The Qashqai were originally nomadic pastoralists and some remain so today. The traditional nomadic Qashqai travelled with their flocks each year from the summer highland pastures north of Shiraz roughly 480 km or 300 mi south to the winter pastures on lower (and warmer) lands near the Persian Gulf, to the southwest of Shiraz. The majority, however, have now settled, or are partially settled. The trend towards settlement has been increasing markedly since the 1960s.

The Qashqai are made up of a number of tribes and sub-tribes including the Amalaeh, Darreh-Shuri, Kashkuli, Shesh(6) Baluki, Farsimadan, Qaracheh, Rahimi and Safi -Khani.

History

Historically, the Qashqai are believed to have come from Central Asia[citation needed], and may have been among the Turkic groups that arrived in Iran in the 11th or 12th centuries. Some of these groups began to identify themselves as Qashqai in the 18th century or possibly earlier.

According to the Encyclopedia Iranica, they are "a conglomeration of clans of different ethnic origins, including Lurs, Kurds, and Arabs. But most of the Qashqai are of Turkic origin."
"To survive, nomads have always been obliged to fight. They lead a wandering life and do not accumulate documents and archives.
But in the evenings, around fires that are burning low, the elders will relate striking events, deeds of valour in which the tribes pride themselves. Thus the epic tale is told from father to son, down through the ages.
The tribes of Central Asia were forced by wars, strife, upheavals, to abandon their steppes and seek new pasture grounds . . . so the Huns, the Visigoths, and before them the Aryans, had invaded India, Iran, Europe.
The Turks, forsaking the regions where they had dwelt for centuries, started moving down through the Turan and Caspian depressions, establishing themselves eventually on the frontiers of the Iranian Empire and in Asia Minor.
We are of Turkish language and race; some say that we are descendants of the Turkish Ghuzz Tribe, known for its cruelty and fierceness, and that our name is derived from the Turkish "Kashka" meaning "a horse with a white star on its forehead". Others think this name indicates that we came from Kashgar in the wake of Hulagu. Others still that it means "fugitive".
Though these versions differ, we believe that the arrival of our Tribes in Iran coincided with the conquests of Jengis Khan, in the thirteenth century. Soon after, our ancestors established themselves on the slopes of the Caucasus. We are descendants of the "Tribe of the Ak Koyunlu" the "Tribe of the White Sheep" famed for being the only tribe in history capable of inflicting a defeat on Tamerlane. For centuries we dwelt on the lands surrounding Ardebil, but, in the first half of the sixteenth century we settled in southern Persia, Shah Ismail having asked our warriors to defend this part of the country against the intrusions of the Portuguese. Thus, our Tribes came to the Province of Fars, near the Persian Gulf, and are still only separated from it by a ridge of mountains, the Makran.
The yearly migrations of the Kashkai, seeking fresh pastures, drive them from the south to the north, where they move to their summer quarters "Yaylaq" in the high mountains; and from the north to the south, to their winter quarters, "Qishlaq".
In summer, the Kashkai flocks graze on the slopes of the Kuh-è-Dinar; a group of mountains from 12,000 to 15,000 feet, that are part of the Zagros chain.
In autumn the Kashkai break camp, and by stages leave the highlands. They winter in the warmer regions near Firuzabad, Kazerun, Jerrè, Farashband, on the banks of the river Mound, till, in April, they start once more on their yearly trek.
The migration is organised and controlled by the Kashkai Chief. The Tribes carefully avoid villages and towns such as Shiraz and Isfahan, lest their flocks, estimated at seven million head, might cause serious damage. The annual migration is the largest of any Persian tribe.
It is difficult to give exact statistics, but we believe that the Tribes now number 400,000 men, women and children." Told to Marie-Tèrése Ullens de Schooten by the 'Il Begh' Malek Mansur, brother of the 'Il Khan', Nasser Khan, Chief of the Kashkai Tribes, in 1953.

The Qashqai were a significant political force in Iran during the late 19th and early 20th centuries. During World War I they were influenced by a German consular official Wilhelm Wassmuss and sided with the Germans. During World War II the Qashqais organized resistance against the British occupation forces and received some help from the Germans, once again becoming the major political force in southern Persia. In 1945–1946 there was a major rebellion of a number of tribal confederacies, including the Qashqais, who fought valiantly until the invading Russians were repelled. The Qashqais revolted during 1962–1964 due to the land reforms of the White Revolution. The revolt was put down and within a few years many Qashqai's had settled. Most of the tribal leaders were sent to exile. After the Iranian Islamic Revolution of 1979 the living leader Khosrow Khan Qashqai moved back to Iran from Germany. He was soon arrested and executed in public for promoting an uprising against the government.

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 فروردین1388ساعت 8:27  توسط کامران قربانی  |